تبلیغات
نسل سوم انقلاب - شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)
 
نسل سوم انقلاب
بصیرت، ولایت فقیه، انقلاب اسلامی
 
 

یک جرعه آفتاب

شخصی از امام صادق(ع) پرسید معنی «حیّ علی خیر العمل» که در اذان گفته می‌شود چیست؟ امام صادق(ع) در پاسخ فرمود: «خیرُ العمل بِرُّ فاطمهَ و وُلْدها؛ بهترین عمل، نیکی به فاطمه و فرزندان اوست».[1]

پیامبر اکرم(ص)

«رائحهُ الأنْبیاء رائَحهُ السَّفَرْجَل، و رائحهُ الْحُوْرالعِین رائَحهُ الآسِ و رائحهُ المَلائِکَهِ الْوَردِ، وَ رائحَهُ إبْنَتِی فاطِمهَ الزَّهْراءِ‌ رائحةُ السَّفَرجَلِ و الآسِ و الْوَرْد؛ بوی پیامبران بوی میوه «به» است، بوی بانوان بهشتى، بوی درخت مُورد (درختی که برگ و گل خوش‌بو دارد) می‌باشد و بوی فرشتگان بوی گل سرخ است و بوی دخترم زهرا(س) بوی به و آس و گل سرخ است».[2]

«فاطِمَهُ سیده نساءِ العالَمِینْ؛ فاطمه بزرگ بانوی زنان جهان است».

«فاطمةُ بَضعهٌ فیّ و هی قلبی الذی بین جنبی و هی نور عَینی و ثَمرةُ فُوادى؛ فاطمه پاره تن من است و او جان و دل من است که در سینه‌ام قرار دارد و او نور چشم و میوه دل من است».[3]

«إنَّ أوَّلَ شخصٍ یَدخُل علی الجنّه فاطمه بنت محمد(ص)؛ به درستی‌که اولین شخصی که وارد بهشت می‌شود فاطمه(س)‌ دختر محمد است».[4]

«فاطمةُ اعزُّ البریه عَلِیَّ؛ ‌فاطمه عزیزترین مردم در نزد من است».[5]

امام زمان(عج)

«و فی إبنه رَسولُ ‌الله لی اسوهٌ حَسنهٌ؛ زندگی دختر رسول خدا(ص)‌ الگوی شایسته‌ای برای من است».[6]

حضرت زهرا(س)

«جَعَل الله طاعتنا نظاماً لِلعِلّه، و إمامتنا أماناً مِنَ الفُرقه؛ خداوند اطاعت ما خاندان رسالت را برای حفظ نظام دینی جامعه قرار داد و امامت و رهبری ما را مایه ایمنی از اختلاف و پراکندگى،‌ مقرّر نمود».[7]

اگر به آنچه که به تو امر کردیم، عمل کردی و از آنچه که تو را نهی نمودیم، دوری نمودى، ‌از شیعیان ما هستی وگرنه شیعه ما نیستى.[8]

اشاره

بهترین الگو

سید حسین ذاکرزاده

ذهن تاریخ همیشه پر از شخصیت‌هایی بوده که به نوعی جاودانه شده‌اند و به‌خاطر ویژگی‌هایی که داشته‌اند، مورد توجه آیندگان قرار گرفته‌اند؛ اما کمتر شخصیتی توانسته با روح بلند خود، توجه بسیاری از اندیشمندان، فرهیختگان و اهل خرد را در طی زمان‌ها و سال‌های طولانی به خود جلب کند و این توجه هر روز بیشتر شده و وی را به یک الگوی صحیح رفتاری و اخلاقی تبدیل کند. زیرا غالباً انسان به خودی خود محدود بوده و چراغ دانش، افکار، عقاید و رفتارش اگر تنها در حیطه ظرف وجودی خویش،‌ منتهی به امری الهی نگردد، محکوم به خاموشی است. اما دیدگان تاریخ، ‌روشن به وجود اشخاصی است که به واسطه همان ارتباط تنگاتنگ با مبدأ حیات، لباس جاودانگی به تن کرده و تبدیل به الگو و اسوه همیشگی برای بشر، حتی بشر امروز شده‌اند.

یکی از بارزترین این شخصیت‌ها، بانوی بزرگ اسلام، حضرت فاطمه زهرا(س) دختر گرامی پیامبر رحمت، محمد مصطفی(ص) است که با وجود عمری کوتاه ـ‌ حدود 18 سال ـ‌ توانسته به یکی از بزرگ‌ترین الگوهای انسانی در ابعاد مختلف تبدیل شود. این مدعا، زمانی به اثبات می‌رسد که زندگی و منش آن حضرت در ابعاد گوناگون فردى،‌ اجتماعی و خانوادگی مورد بررسی قرار گیرد. لذا به چند نمونه از رفتار و روش آن حضرت در برخورد با مسائل گوناگون اشاره می‌شود.

عزیزترین فرد نزد پیامبر

در بعد فردى، فاطمه(س) شخصیتی است که نه تنها به خاطر رابطه فرزندى، بلکه به خاطر حقیقت وجودی خویش و کمالات نفسانى، به محبوب‌ترین افراد در نزد پیامبر زمانش ـ ‌که همان پدر بزرگوارش می‌باشد ـ مبدّل شده است تا جایی که حضرت رسول(ص)‌ فرمود: «عزیزترین اشخاص در نزد من فاطمه(س) است.»[9] و این کلام از پیامبری پاک و به دور از خطا و اشتباه و نقصان، ‌به صِرف وجود رابطه پدر و فرزندی بعید به نظر می‌رسد؛ چراکه به فرموده شخص پیامبر، «بهترین شما در نزد خداوند پرهیزکارترین شماست.» ‌پس چگونه می‌تواند پیامبر ‌شخصی را غیر از بهترین و با کرامت‌ترین مردم از همه عزیزتر بدارد و بداند؟ افزون بر این پیامبر فرزندان دختر دیگری نیز داشته و در مورد هیچ‌کدام چنین فرمایشی را نفرموده است. لذا به حتم، ویژگی‌های روحی و انسانی فاطمه(س) ‌است که او را به چنین مقام و درجه‌ای در نزد خداوند و طبعاً رسول او رسانیده است. دیگر اینکه این ابراز محبت،‌ نوعی هدایت به سوی انسان کامل و اسوه است که پس از پیامبر، ‌مردم باید راه آنان را دنبال کنند و آنان کسانی نیستند جز فرزندان همین فاطمه(س).

«فداها أبوها»

در روایتی آمده است که هنگام عبادت، نور حضرت زهرا(س) ‌برای اهل آسمان می‌درخشید؛ همان‌گونه که ستارگان آسمان برای اهل زمین می‌درخشند[10] و این تنها یکی از وجوه تمایز فاطمه(س) ‌با دیگر اشخاص جامعه است. زهد و پارسایی فاطمه(س) به جایی می‌رسد که پیامبر در پاسخ سلمان که نگران حال فاطمه(س) است می‌فرماید: «ای سلمان! ‌همانا دخترم از گروه پیش‌گامان به سوی خداست.»[11] این سخن پیامبری است که بارها در هنگام ملاقات فاطمه در حال عبادت فرموده بود: «فداها ابوها؛ پدرش به فدایش باد».

ایثار

زانوان فاطمه دیگر رمقی ندارد، آن‌قدر در محراب عبادت به نماز ایستاده که پای مبارکش متورم شده است؛ اما با این حال فاطمه(س)‌ از نماز و عبادت لذت می‌برد و آن را با دنیایی از امکانات مالی و تجملات ظاهری و فریبنده عوض نمی‌کند، تا جایی که سه روز متوالی غذای خود و خانواده‌اش را به فقرا و مساکین می‌بخشد و با آب افطار می‌نماید. و این اولین و آخرین باری نیست که فاطمه(س) به چنین ایثاری دست می‌زند و زندگانی او و خانواده‌اش پر است از صحنه‌های روشن ایثار و بخشش در اوج تنگ‌دستی.

فاطمه(س) شب تا سحر مشغول عبادت و راز و نیاز است و حال که بهترین اوقات دعا فرا رسیده، برای کسانی دعا می‌کند که حقیقت را تنها گذاشته‌اند و او و سفارش‌های پدرش را به فراموشی سپرده‌اند. آن‌گاه در جواب پرسش فرزندش حسن(ع) در مورد این عمل می‌فرماید: «پسرم، اول همسایه و بعد خانه» و این یعنی حقیقت ایثار، کرامت و بزرگ‌منشى.

بهترین همسر

در بُعد خانواده، زهرا(س)‌ نمونه‌ای کامل و روشن برای حُسن رفتار در خانواده است؛‌ همسری فداکار، مطیع، قانع و تلاشگر و مادری فهیم، دلسوز، ایثارگر و پر همت.

فردای شبی که زهرا(س) وارد خانه علی(ع) شد، حضرت رسول اکرم(ص) به دیدار ایشان آمدند و پس از احوالپرسى،‌ از هر کدام درباره دیگری پرسش نمودند. حضرت زهرا(س) در پاسخ پدر فرمود: « علی(ع) را بهترین شوهر یافتم» بعد پیامبر افزود: «دخترم شوهرت نیکو همسری است، در هیچ کار از دستور او سرپیچی نکن.» و بعد پیامبر رو به على(ع) نموده و در مورد زهرا(س) پرسش نمودند که یا على(ع) زهرا را چگونه یافتى؟ حضرت در جواب فرمود: «او را بهترین کمک برای اطاعت از خدا یافتم».[12]

در فرازی دیگر حضرت علی(ع) پس از شهادت حضرت فاطمه(س)‌ در شأن ایشان فرمود: «به خدا قسم من زهرا(س) ‌را تا آن هنگام که خداوند او را به سوی خود برد،‌ خشمگین نکردم و در هیچ کاری موجب ناخشنودی او نشدم، او نیز مرا خشمگین نکرد و هیچ‌گاه موجب ناخشنودی من نشد».[13]

پناه مستمندان

علی(ع) زندگی ساده، صمیمی و کم‌ هزینه‌ای داشت؛ اما دلش سرشار از مهر فاطمه(س) و فرزندانش بود. خانه به ظاهر محقر و مختصر آنها رنگ شادی داشت؛ اما به سختی می‌گذشت؛ ‌زیرا آنان کسانی بودند که دیگران را بر خود مقدم می‌شمردند و در خانه‌شان به روی بینوایان و اهل درد گشاده بود. بارها شد که پیامبر مستمندان را به در خانه زهرا(س) ‌می‌فرستاد و این درحالی بود که زهرا و خانواده‌اش در خانه آذوقه‌ای برای مصرف نداشتند. اینک به نمونه‌ای از این ایثار توجه کنید: «در آن سال‌ها کمبود مواد غذایى، بسیاری را درمانده کرده بود. لذا شخصی گرسنه و فقیر به محضر پیامبر رسید و تقاضای غذا کرد. پیامبر یکی از صحابه را به حجره‌های همسرانش فرستاد تا غذایی تهیه کند؛ اما در آنجا غذایی یافت نشد. شب شد و حضرت علی(ع) آن فقیر گرسنه را با خود به منزل برد؛ ‌اما در آنجا هم جز غذای اندکی که برای فرزندان کنار گذاشته شده بود، چیزی یافت نمی‌شد. قرار شد به هنگام غذا،‌ چراغ خانه را خاموش کنند و همان مقدار غذا را جلوی فقیر بگذارند و خود وانمود کنند که غذا می‌خورند؛ ‌همین کار را هم کردند و همگی شب را گرسنه خوابیدند».[14]

مادری نمونه

خانه‌ای که مهر مادری‌اش از سینه بهشتی فاطمه(س) می‌جوشد و قوت و روزی‌اش با بازوان الهی علی(ع) ‌تأمین می‌شود، کانونی می‌شود برای تربیت فرزندانی چون حسن(ع)، حسین(ع) و زینب(س). فاطمه(س) ‌تنها در علم و معرفت نمونه نیست؛ بلکه او مادری نمونه برای تربیت فرزندانی است که سرنوشت بشر به آنان بستگی دارد. کسانی که حقیقت از جوشش خون آنها سرچشمه می‌گیرد و علم و معرفت میان سینه آنها خانه دارد.

زلال قلم

پیراهنم...

سید حسین ذاکرزاده

پیراهنم بوی غصه گرفته است؛ ‌بوی لالایی مادر، بوی نان تازه و روزه و افطاری که سه روز پیاپی قسمت دیگران می‌شود، مثل دعای نیمه شب مادرم. حال و هوای عجیبی است، این روزها مدام این لهجه بارانى، سراغم را می‌گیرد. می‌روم زیر سایه خاطرات مادرم و مدام خیس می‌شوم؛ ‌بی‌آنکه از شهرم بروم، غریب می‌شوم. احساس می‌کنم در یک آن، یتیم شده‌ام؛ نه پدر و مادر، بلکه همه کسانم را از دست داده‌ام،‌ حتی خودم را... .

پیراهنم بوی غصه گرفته است، بوی رفتن می‌دهد، بوی تنها ماندن؛‌ رفتن پدر و تنها ماندن دختر با هجوم هزارها سایه و ستم. غریبانه‌هاست که ساعت‌ها باران را در خلوت پدر و دختر میهمان کرده است. حالا به یاد تبسمی افتاده‌ام که پس از گریه، سراغ مادرم آمده. باز همان هوای شرجی و لهجه بارانى،‌ سراغم را می‌گیرد و من سراغ مادرم را.

نه، مادرم گم نشده! میان خانه غم‌هایی که پدر، نه!‌ بلکه شما برایش آن دورها ساخته‌اید نشسته و می‌بارد؛ آن‌قدر که قلب افسرده و مرده‌تان را با نوایش شفا دهد. اما نمی‌دانم چه شده که حتی نگاه ملامت‌آمیز و مدام فرشتگان هم بر چهره‌هایتان چینی نمی‌اندازد. اموات متحرکی شده‌اید که حتی زیارت خود خدا هم برایتان سودی ندارد؛‌ چه رسد به حبیبه‌اش. من هم بروم در بیت‌الاحزان دلم سراغ کسی را بگیرم.

پیراهنم بوی غصه گرفته است؛ بوی گفتن‌ها و نشنیدن‌ها. صدای بهتان و افترا و دسیسه می‌آید. هنوز لحظه‌ای از غروب نگذشته، خورشید را انکار کرده‌اند. حالا هم که از مادرم شاهد می‌خواهند، از بانوی خلوت کبریا، از کلمه پاکِ خدا شاهد می‌خواهند. ... من هم می‌روم فانوس دلم را با یاد مادرم روشن کنم.

پیراهنم بوی غصه گرفته است؛ بوی زخم. صدای ناله می‌شنوم؛ کسی پدرش را صدا می‌زند.

من ناله نمی‌کنم دیگر؛ فریاد می‌زنم؛ همه حقیقت دلم را فریاد می‌زنم. اشک می‌شوم، گریه می‌کنم؛ بلند بلند، بدون گرفتن آستین در دهان، بدون تاریکی شب، ‌بدون تکیه سر بر دیوار غربت. هر جا که باشد می‌گریم؛ ‌آ‌ن‌قدر که صدایم را هر خواب‌زده گنگی بشنود. می‌خواهم ساکن خاطره غم‌های مادرم باشم. برای همین پیراهنم بوی غصه گرفته است.

با توام ای حال و هوای بقیع!

محمدکاظم بدرالدین

تهاجمِ خزانِ ناپاک به آبادیِ غزل‌های زهرایى؛ جان‌گدازتر از این تصویر، حادثه‌ای دیگر برای شاعران نبوده است.

درست در لحظه‌ای که همه چیز با سپیدی خو گرفته است، شب، با تمام پلیدی‌اش تو را در بر می‌گیرد. می‌خواهی فریاد بکشى؛‌ اما اجازه در خود سوختن داری و بس. دنیا از دیدِ آگاهان، مکان شکر و تسلیم است. چشم فرو می‌بندی و با خود می‌گویى: تکلیف ما با این جگر کباب‌شده چیست؟ و اشک‌هایت سرازیر می‌شود؛ همان دسته گل‌های زخم؛ یکی یکی بر مزار غربت. خدایا! کجا باید شمعی روشن نگه داشت؟ این غم‌های آسمانی در کدام نقطه و گِرد کدام تربت فرود آیند؟ این خود، داغ دیگری است و تحملی دیگر بایدش.

دنیا چرا این بوی اندوه را از خود دور نمی‌کند؟

امان از تو ای نقطه پایانِ تلخ، ای آخر خط شکستن!

اُف بر همه بی‌رحمی‌هایی که خودشان را پهلوی بانوی نحیف رسانده‌اند! با این حُزن، همه گل‌های جوان، به سپید مویی رسیده‌اند. سیمای عشق، شکستگی‌اش از روز آشکارتر است. امروز زبانی جز گریه به کار نمی‌آید.

جز هق هقی آهسته، ‌زمزمه‌ای در باغ آینه‌ها نیست. جز رویش نغمه‌های جان‌سوز در گلشن یاد «ام ابیها»، به چشم نمی‌خورد.

شما بیائید ای منظومه‌های فراق! مصیبت عمیق است و هر دلی برای خود «بیت‌الاحزانی» دارد. در محفلى،‌ شعرى، ‌لحظه‌اى... همه برای آن است که غریب بگرییم و عقده‌ها بگشاییم. اما مگر برای این زخم، مرهمی آمده است؟

امروز با توام ای حال و هوای بقیع! ‌دلم تنگ است و در اشک سفر کرده‌ام. دلم هم‌سو با کبوترانت، مرثیه‌هایی انبوه دارد. ناله‌های زهرایی دارد و شعله شعله، روضه‌های مفصّل. دلم طاقت ندارد به جانب بغض بچه‌های على، پر بگشاید. خیلی از آه‌ها را به شعر درآورده‌اند؛ ‌اما خانه آتش گرفته على، چیز دیگری است که شاید هیچ مرثیه‌ای آن را نسروده باشد.

لحظه‌های من تا به حال مدینه نرفته‌اند. اما غم‌های امروز آن‌قدر زیاد است که به آسانی هر دلی را به آن دیارِ انس راهی می‌کنند؛ دیاری که می‌دانم جای جای آن از مظلومیت و معصومیت زهرا(س) روشن است. مدینه سرتاسرش از یاد زهرا آکنده است. دیگر سراغ «مزاری» را نباید گرفت.

امروز نه تنها من، که تمام واژه‌هایی که در اشکِ سوگ و شطّ خون شناورند، می‌پرسند: چرا کنار هجده سالگى، ‌این همه رنگ سیاه ماتم؟ یعنی هجده سال، این اندازه طولانی است با آن همه رنج‌های متراکم؟

در این دنیا اما چیزی بعید نیست. مگر فاطمه، «ریحانة النبی(ص)» نبود؟ چرا حکایت کبودی بازو؟ مگر علی جان پیامبر نبود؟ چرا تنها و گوشه‌نشینش خواستند؟ چرا...

امروز نمی‌دانم چه باید گفت وقتی که خودِ‌ داغ، در خانه علی تکلّم نمی‌کند؛ وقتی علی تمام هستی‌اش از دست می‌رود و او نمی‌تواند حتی به راحتی بگرید.

نمی‌دانم چه باید خواند که شب و اختفا،‌ با سکوتِ خود حرف‌ها را زده‌اند.

شعر

آتش و باد

تقدیم به فاطمه پیامبر

مریم سقلاطونى

باد عاشق شده و آمده گیسو بوسى

پر در‌آورده «در» از شوق به پهلو بوسی

دست بر شانه دیوار گرفتی آتش

مثل پروانه جهید از عطش روبوسی

دود برخاست که در پیش تو زانو بزند

حلقه زد حلقه در این حلقه گیسو بوسى

شانه‌ات خم شد و ناگاه زمین افتادى

خم شد از گوشه در «میخ» به زانو بوسی

آتش و باد ... در و میخ ... به هم پیچیدند

تا در آغوش تو افتند به بازو بوسی

بی‌شک از حضرت «آیینه» تأسّی کردند

«آتش» و «باد»

«در» و «میخ»

در این روبوسى

بغض پشت بغض

مریم سقلاطونى

باران بی‌شکیب غم از دیده تَرَش

تصویر مرده‌ای است جهان در برابرش

گاهی دلش مدینه و گاهی‌ست کربلا

یک چشم اشک و کاسه خون چشم دیگرش

وقت غروب جمعه رسیده‌ست و داغ‌دار

فانوس اشکِ روشنش و یاد مادرش

با خود مرور می‌کند از کوفه تا فدک

از خانه‌ای که شعله گرفتند بر درش

پشتِ درِ شکسته و میخ و... تنی کبود

داغی فراهم از گل زیبای پرپرش

با خود مرور می‌کند و بغض پشت بغض

وا می‌شود به شِکوه لبان معطرش

خورشید بی‌غروب جهان را که دیده‌ست

خاشاک و سنگ و چوب بریزند بر سرش

خورشید بی‌‌غروب جهان را که دیده‌ست

با تازیانه سرخ شود روی دخترش

خورشید بی‌غروب جهان را که دیده‌ست

غارت برند خیمه و انگشت و خنجرش

پامال اسب‌ها بشود تشنه و غریب

یا قطعه قطعه پرچم نی‌ها شود سرش

... خورشید در غروب فرو رفت و خیمه‌ای

می‌سوخت همچنان که «نی» و سوزِ دلبرش

کسوف

محمود تارى

شب، راه بر آیینه توحید گرفت

بر ظلمت خویش مهر تأیید گرفت

می‌خواند دل على، ‌نماز آیات

آن روز که در مدینه، خورشید گرفت

اجر

سید فضل الله طباطبایى

یا فاطمه داغ پدرت سنگین بود

پهلوی شکسته‌ات چرا خونین بود؟

«لا أسئلکُم علیه اجراً»‌ نشنید

پاداش رسالت محمد این بود؟

میهمان

جعفر رسول‌زاده

دلم مشتاق پرواز است تا این مشت پر مانده‌ست

نگاهم کن، برایم نیمه جانی مختصر مانده‌ست

شریک لحظه‌های سوختن! ای هم‌صدای من !

ببین در سینه تنها ناله‌های دربه‌در مانده‌ست

تو چون نی غربت خود را چه مظلومانه می‌نالی

کجا پنهان کنم در حنجرم بغضی اگر مانده‌ست

نگاهم می‌کنی من در تو می‌بینم غم خود را

هزار آئینه از اشک تو در این چشم تر مانده‌ست

حدیث رهگذار و سیلی دشمن مپرس از من

به روی آفتاب از پنجه ظلمت اثر مانده‌ست

اگر دستم نگیرد دامن اشک تو معذورم

که بر بازوی نخل زندگی زخم تبر مانده‌ست

پس از من سوره تنهایی‌ات ناخوانده می‌ماند

که چندین آیه از اوراق قرآن پشت در مانده‌ست

یک امشب میهمان سفره سوز درونم باش

که در جام دلم یک جرعه خوناب جگر مانده‌ست

سوگنامه

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

هنوز شاخه گل بود در جوانه زدن

که بود صحبت گلچین و تازیانه زدن

ندانی آنکه به سر اهرمن چه می‌پرورد؟

شرر به اهل حرم در میان خانه زدن

کلید باغ خدا را در آتش افکندن

شرر بر آن در و دیوار و آستانه زدن

غلاف تیغ به بازوی گل زدن یعنی

نشان زخم به بازوی بی‌نشانه زدن

به پیشِ دیده گل، ‌غنچه را خزان کردن

ز داغ بر دل آن بی‌نشان نشانه زدن

ز باغ، بلبل پر بسته را برون بردن

به پیش چشم گل آتش به آشیانه زدن

به وقتِ‌ دادن جان آرزوی گل این بود

دوباره بر سر زلف شکوفه شانه زدن

ندانی آنکه مُرادم ز سوگنامه چه بود؟

به شعله‌های تو دامن بدین بهانه زدن

کوتاه و گویا

حضرت فاطمه(س)، در آستانه طلوع فجر روز جمعه، بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، مکه معظمه را به نور دیده خویش منور ساخته و پا به عرصه وجود نهاد.

ایشان در سن حدود هشت سالگی همراه علی(ع) به مدینه مهاجرت کرد و در سال دوم هجرت، در آغاز ماه ذی‌حجه، با علی(ع) ازدواج کرد و دارای پنج فرزند به نام‌های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن(ع) گردید.

ایشان بین نماز مغرب و عشا، در 13 یا 15 جمادی الاول، ‌یا سوم جمادی‌الثانی سال 11 هجرى، در سن 18 سالگی در مدینه به شهادت رسید.

برای حضرت، 22 لقب و اسم شمرده شده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود:

فاطمه، بتول، ‌زهرا، سیده، عذرا، حوراء، طاهره، راضیه، زکیه، مرضیه، محدثه، صدیقه، هانیه، رضیه، انسیه.

مهریه حضرت زهرا(س)، «مهر السنّه» بوده است یعنی حدود 500 درهم نقره.

حضرت، جهیزیه مختصر و ساده‌ای داشته‌اند که تمام ظروف آن از سفال بوده است؛ لذا پیامبر فرمودند: «خدایا! به زندگی قومی که گران‌مایه‌ترین ظروفشان از سفال است برکت بده!»

حضرت رضا(ع) در مورد راز نام‌گذاری حضرت زهرا به فاطمه(س)‌ فرمود: از پدرانم از رسول خدا نقل شده که فرمود: «من از این رو دخترم را فاطمه(س)‌ نامیدم که خداوند فاطمه(س)‌ و هرکس را که او را دوست دارد، از آتش دوزخ دور سازد».[15]

آورده‌اند که...

مسافر

سید حسین ذاکرزاده

مادر! مادر جان مژده! پدربزرگ از سفر برگشته و همین حالا دارد با شتاب به سمت خانه ما می‌آید. مادر جان، برخیز که مهمان عزیزی در راه داریم. او اکنون می‌آید و مثل همیشه ما را در آغوش می‌گیرد و مدام بر صورت و لب‌های ما بوسه می‌زند. الان پدربزرگ با همان لبخند همیشگی می‌رسد بر در خانه و می‌گوید: «سلام بر شما ای اهل خانه و ای میوه‌های دل من، سلام و درود خدا بر شما ای تکه‌های قلب من و ای روشنی چشمانم، سلام و درود خدا بر تو ای دختر همیشگی پدر، سلام بر تو و شوهرت، سلام بر تو و مادرت، سلام بر تو و فرزندانت!»‌ و بعد مثل گلی شکفته وارد خانه می‌شود و تو را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد و می‌بوید. چشمانش را بر هم می‌گذارد و می‌گوید: «رایحه بهشت را به خاطر آوردم»‌ مادر، بلند شو، تا پدربزرگ از راه نرسیده، ‌وسیله‌ای برای پذیرایی آماده ساز، اگر چیزی در خانه دارى! من رفتم تا او نیامده پدرم را در مسجد خبر کنم.

ـ پدر جان! ‌برخیز، پدربزرگ از سفر برگشته و مثل همیشه دارد به خانه ما می‌آید. بگذار من هم بیایم. این‌قدر تند حرکت نکنید؛ پاهای کوچک من نمی‌تواند به بلندی شما گام بردارد، کمی صبر کنید!

ـ مادر، ‌چرا پدربزرگ این‌قدر زود خانه ما را ترک گفتند؟ چرا کمی بیشتر نماندند تا با هم بازی کنیم؟ چرا ننشستند تا برادرم از خواب برخیزد؟ چرا با شما این‌قدر کم صحبت کردند؟ آخر شما همیشه اولین کسی هستی که پدربزرگ پس از هر سفر به دیدارش می‌رود و آخرین کسی که با او خداحافظی می‌کند. پس چرا این بار شما را در آغوش نکشید؟ گمان نکنم از ما خطایی سر زده که او دلگیر شده است.

ـ اینها چیست دیگر؟ پرده تازه‌ای را که خریده‌ایم؛ چرا آن را بر دستان من می‌گذارى؟ باید آن را چه کنم؟ اصلاً چرا آن را جدا کردید؟ ما که تا به حال پرده‌ای بر در خانه نداشته‌ایم!‌ اینها چیست که به برادرم می‌سپارى؟ دست‌بندهای نقره؟ چرا آنها را از دستت درآوردى؟ نکند می‌خواهی آنها را هم انفاق کنى؟

ـ باشد مادر جان، تند می‌رویم و پیام شما را به جدّمان می‌رسانیم. می‌گوییم مادرمان سلام رسانیدند و گفتند: «ما در غیاب شما جز این پرده و این دو دست‌بند نقره را به زندگی‌مان نیفزوده‌ایم؛ ‌اما آنها هم به خدا و رسولش تعلق دارد، پس هر چه صلاح دیدید با آن انجام دهید.» باشد تند می‌رویم؛ ‌آری مواظب خودمان نیز هستیم و مراقب پرده و دست‌بندها، خدانگهدار مادر جان!

ـ مادر می‌دانی چه شد؟ جدمان بسیار خشنود شدند و ما را مثل همیشه در آغوش کشیدند. بعد بی‌درنگ دستور دادند آن دو دست‌بند را شکستند و بین فقرا تقسیم کردند. آن پرده را هم بریدند و چند لباس از آن تهیه شد برای برهنگان. آنگاه فرمودند: «خداوند فاطمه را رحمت کند، خداوند به جای این پرده لباس بهشتی به فاطمه بپوشاند و به جای این دو دست‌بند، او را به زیورهای بهشت، بیاراید».[16]

کتابستان

1. رسول محلاتی، سید هاشم، زندگانی حضرت فاطمه(س) و دختران آن حضرت، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1375، 347 صفحه.

این کتاب دارای هفت فصل است به این ترتیب؛ فصل اول: ولادت فاطمه(س) فصل دوم: دوران کودکی آن حضرت فصل سوم: ازدواج و زندگی زناشویی فاطمه(س) فصل چهارم: شمه‌ایی از فضایل فاطمه(س)‌ فصل پنجم: از رحلت رسول خدا(ص) تا وفات فاطمه(س) فصل ششم: وفات فاطمه(س) فصل هفتم: دختران فاطمه (زینب و ام کلثوم(س))

در قسمتی از فصل ششم می‌خوانیم: «و در حدیثی که در مجالس شیخ(ره) از عمار بن یاسر نقل شده: عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر ا‌ز ماجرای بیماری دختر رسول خدا مطلع شد و برای عیادت فاطمه(س) آمد ولی به او گفتند: بیماری او سخت شده و کسی نزد وی نمی‌رود، عباس به خانه برگشت ولی برای علی(ع) پیغام داد که خبر بستری شدن و بیماری فاطمه برای من بسیار ناگوار است و اگر خدای ناخواسته اتفاقی افتاد به ما اطلاع بده تا مهاجر و انصار را خبر کنیم و همگی در مراسم تشییع و نماز و مراسم تدفین و کفن او شرکت کرده و اجر ببریم.» علی(ع) به فرستاده عباس فرمود: «سلام مرا به عمویم برسان و ضمن تشکر و سپاسگزاری به وی بگوید: «مرا از این کار معذور بدار، زیرا فاطمه به من وصیت کرده تا کارهایش را پنهان و پوشیده انجام دهم». ص 219

2. شهیدى، سید جعفر، زندگانی فاطمه زهرا(س)، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ‌چاپ بیست و ششم، 1376،‌ دارای 290 صفحه.

این کتاب ارزشمند دارای فصل‌بندی مشخص شده‌ای نیست؛ اما در آخر کتاب، کلیه موضوعات و بحث‌های کتاب به وسیله ذکر صفحه، قابل دسترسی می‌باشد. ضمن اینکه در آخر کتاب،‌ فهرست اعلام (اشخاص) با ذکر صفحه وجود دارد. همچنین فهرست کتاب‌های مرجوع و فهرست اماکن، تیره‌ها و مذهب‌ها در آن به‌طور جداگانه ذکر شده است.

در صفحه 102 از این کتاب می‌خوانیم: ‌«پیغمبر از سفر بازمی‌گردد. دیری نمی‌گذرد که خبری ناگوار به دخترش می‌دهد، ـ دخترم! جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من می‌خواند و امسال آن را دو بار بر من خواند».

ـ پدر! معنی این چیست؟

ـ می‌پندارم امسال آخرین سال زندگی من است.

زهرا تکانی سخت می‌خورد، افسرده می‌شود، اشک در چشمانش حلقه می‌بندد و پدرش گفتار خود را با این جمله تمام می‌کند: «و تو دخترم! ‌نخستین کس از خاندان من هستی که به پدرت خواهی پیوست. و لبخندی بر لبان زهرا نقش می‌بندد».

3. شریعتى، على، فاطمه(س)، فاطمه(س) است

‌این کتاب در واقع کنفرانس مرحوم شریعتى است که توسط خود ایشان تصحیح شده و بخش «زندگی تحلیلی» حضرت فاطمه(س) به قلم خود ایشان سبط یافته است در سال 1350.

4. سبحانى، جعفر، یاس در آتش، ترجمه: سید ابوالحسن عمرانى،‌ ناشر: مؤسسه امام صادق(ع)؛ موضوع این کتاب شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) در اسناد تاریخی اهل سنت می‌باشد.

5. مظلومیت برترین بانو(مجموعه بحث‌های علامه میلانی در خصوص مظلومیت حضرت زهرا(س))، مترجم: مسعود شکوهى، انتشارات آلاء.

پی نوشت‌ها:

[1]. سیره چهارده معصوم، ص 165؛ مناقب آل ابی‌طالب، ج 3، ص 326.

[2]. بحارالانوار، ج 66، ص 177.

[3]. صحیح مسلم، ج 7،‌ص 140؛ بحارالانوار، ج 43، ‌صص 24 و 80.

[4]. بحارالانوار، ج 43، ص 44.

[5]. امالى، شیخ صدوق، ص 259.

[6]. بحارالانوار، ج 53، ص 180.

[7]. سیره چهارده معصوم، ص 215.

[8]. بحارالانوار، ج 68، ص 155.

[9]. امالى شیخ صدوق،‌ ص 259.

[10]. همان.

[11]. بحارالانوار، ج 43، ص 88.

[12]. همان، ص 117.

[13]. کشف الغمه، ج 1، ص 491.

[14]. سیره چهارده معصوم، ص 217، به نقل از: مجمع البیان، ج 9،‌ ص 260.

[15]. عیون اخبار الرضا، ج 2،‌ ص 46.

[16]. سیره چهارده معصوم، ص 177، به نقل از: بحارالانوار، ج 43، ‌صص 83 و 84.



درباره وبلاگ


از خاک تا افلاک:
به ارامش عشق ، به لطافت نسیم ، به رهایی موج ، شکوفا تر از بهار، درخشان تر از افتاب ، استوار تر از کوه ، ابی تر از اسمان ، سبزتر از جنگل ، سپیدتر از سپیده و زلالتر از اب بود.مردی که از مرزهای خاک گذشت و به افلاک پیوست.از او در زمین بسیار گفتند،میگویند و خواهند گفت،اما عظمت و حقیقت مردانی هم چون امام،وصف شدنی نیست .و به راستی مگر می شود شکوه افتاب را به تصویر کشید و عشق را شرح کرد؟

مدیر وبلاگ : fereshteh s-y
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
دستاوردهای انقلاب اسلامی عبارتند از:







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان



 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ Email Icon by Parstools.com
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools